تبليغاتX
ِِيادمان باشد که از امروز خطاِِيِِي نکنِِيم گرچه در دل بشکستِِيم صدايِِي نکنِِيم يادمان باشد که اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سروپايِِي نکنِِيم گرچه عـمریـست غریبانه فرامـوش توام بـاز محـتـاج تـو و گـرمـی آغـوش تـوام... باورم نیست که بیگانه شدی ازمن ومن همچویک خاطره ی کهنه فراموش توام******عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پاروزنان به سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد **************** روزی که نگاهمان در هم اميخت ، می خواستم بگويم که...! اما سکوت کردم. حس کردم ، ازنگاهم ، رازم را خوانده باشی! دوست ندارم بگويم ، دوستت دارم. دوست دارم ، درک کنی ، که دوستت دارم. پيام من ، کلام من ، دوستت دارم...**********************************************))))))

بر باد رفته
تقدیم به آرزوهای بر باد رفته ام
يه جاي امن و دنج میخوام برای
 
بلند بلند فكر كردن

براي حرفهای دلم

براي دلتنگی هام
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:10  توسط محمد  | 

زمان بیهوده گذشت ... روزهایم فنا شد

چه غریبانه

گذشته در فکر حال و حال در افسوس گذشته

چه سخت

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:8  توسط محمد  | 

از برت دامن کشان، رفتم ای نامهربان، از من آزرده دل، کی دگر بینی نشان، رفتم که رفتم

از من دیوانه بگذر، بگذر ای جانانه بگذر، هرچه بودی هرچه بودم، بی خبر رفتم که رفتم

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 20:47  توسط محمد  | 

شادي آنگاه از راه مي رسد كه با زندگي جفت مي شوي،
    چنان هماهنگ كه هر كار با لذت همراه مي شود،
    و ناگهان در خواهي يافت:
    مكاشفه تو را دنبال مي كند.
    اگر به كاري كه انجام مي دهي عشق بورزي،
    اگر شيوه زندگيت را دوست بداري،
    در مكاشفه بسر مي بري،
    هيچ چيز، انحرافي در تو ايجاد نمي كند.
    آن گاه كه چيزي تو را از اين حالت بيرون مي برد،
    اين بدان معناست كه ‏واقعا‏ً به آن چيزها علاقه نداري.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:15  توسط محمد  | 

آدم شبيه فکرش مي شود .آدم شبيه نيتش مي شود .زشتي و زيبايي فکر و نيت را مي شود حس کرد . اينطور است که از ديدن بعضي زيبا ها حس خوبي به آدم دست نمي دهد و بر عکس زشتي بعضي ها به هيچ وجه به چشم نمي آيد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:13  توسط محمد  | 

مهم نيست که قشنگ باشي قشنگ اينه که مهم باشي حتي براي يه نفر

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 15:23  توسط محمد  | 

چرا هر وقت بيدار مي شوم
صبح هايم خاكستري تر مي شوند ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:56  توسط محمد  | 

تو ای دنیا رهایم کن ، خداحافظ

نه در من احتیاجی بود نه در تو

میروم آهسته آرامتر ، خود را فنا کردم خداحافظ

تمام هستیم اینجاست امیدم ، زندگی ، عشقم ، نفسهایم ، وجودم...

رهایت می کنم تو ای دنیا خداحافظ...

وصیت میکنم بعد از تو بر قبرم نویسند :

تو ای دنیا فریبت را نخوردم ، پیشکش آن مهربانیها...

خداحافظ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:7  توسط محمد  | 

فراتر از سهراب

می تازی همزاد عصیان...

تکرار میشوم در شکار ستاره ها

رهسپار کوی یارم

رنج واندوه در چشمانم

دستانم می درخشند از زنجیره مصیبت

آنجا که تو هستی

آسمان حس خوب پاییزی دارد

کو دلی خوش؟

با عشق  و دلدادگی ، در پاییز زندگی، گل تنهایی کاشتم

گل سپید مال تو ، درد وغمش تا ابد مونده برام خوب وبد

و هر آن ، به زخم کهنه دلم می نگرم ، گلکار بی دردم!!

وــ آنجا که تو هستی ! قصه می بافی؟

اینجا که من هستم

زخمهای کهنه ام را فریاد میزنم

وـــ غصه هایم را با ستارگان قسمت میکنم

سهراب می گوید:

بیداری ات را ...

نه سهراب !

من خورشید را سحر به سحر با تو قیاس میکنم

سهراب می گوید:

سیب باغ تو را ...

نه سهراب!

بی آنکه به  خورشید  بیا ندیشم

گاهی در برابر سرخی سیبی، تمام هستی خود را در قمار عشق تو می بازم !!

و چه خوب قصه پردازی!!

در باغستان من ،...

در باغستان تو ، جنگل به زانو درآمد

وــــ پرندگان شاخه نشین تنهایی شان را بال بال زدند

بی نیاز تر از همیشه پریدند

در بیشه تو ، آهو ...

در هوای دل من ، شمیم عشق می پراکند ، به سردی نگاهی محو میشود

در جنگل ...

در خزان گلشن تو ،  هستی چون باد است

در سایه ...

در آفتاب خیالم میسوزم ، شعرهایم ناگفته ذوب میشود

من شکفتن ها ...

تو میشنوی در باغ خیالت

و ـــــ موج شعرهایم می خورد بر صخره نگاهت

تو در راهی ، من ...

من

عمری ـ که در راهم

عمری ـ همه رسیده اند

اندوهی در چشمانت ...

میترسم از اینکه اندوهم را ببینی

میترسم از اینکه راهی او بشوم

مانند همیشه ناگهان رو بشوم

میان ما راه ...

میان ما فاصله معنا ندارد

میان ما راه درازی نیست

لرزش یک نگاه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط محمد  | 

سكوت خواهم كرد و از ياد خواهم برد ،
آنچه را كه به پايان رسيد .
و شروع خواهم كرد آن روز را - كه دوباره به اتمام مي رسد - .

سيگاري آتش خواهم زد تا به خاكستر .
حرفي خواهم زد تا به خاطر .
قلمي خواهم شكست تا به آغاز .
اراده اي خواهم كرد تا به عمل .
تيري رها خواهم ساخت تا به ثمر .
فنجانكي خواهم ساخت تا به شكست .
برده اي خواهم شد تا به تمرّد .
و عمري خواهم كرد تا به مرگ .

و اوقات را معدوم خواهم ساخت ،
همچنانكه آب غسّال خانه اي را چرك ،
و خاكي را مزدود .
زندگيم را مفعول ،
و خدايان را براي لحظه اي مشغول خواهم ساخت .


سنگ تراش ، شروع مي كند ، براي لقمه ناني .
و چه اهميت دارد كه حقيقت آنچه مي نويسد چيست .
چه اهميت دارد سال تولد اتفاقي كه به پايان رسيده است .
گويي هيچ وقت نبوده است .
تمام لحظه هاي زندگي من ، تنها با يك عدد بر روي سنگ خلاصه مي شود .
و فريادهاي انزجار از درد زايمان مادرم ، تنها با نام پدر بر سنگ جاي مي گيرد .

من از آنچه بودم ، جدا شدم .
نام من چيز ديگري است .
قطعه چند و بلوك چند ، نام من است .
تنها خود مي توانم مراقب خود باشم .
گودالم را دوست خواهم داشت .
و با موريانه هايم ، چند ساعتي را بازي خواهم كرد .
و اگر صدايي لرزان بر قبر من حمدي خواند ،
به او خواهم خنديد . تا حدّ مرگ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:31  توسط محمد  | 

سلامی به اندازه یک کلام

  به معنای چشمک زدن های ماه

سلامی به اندازه مرز رنگین کمان

پر از عشق در یک سبد آسمان

سلامی به تنهایی عشق ورزیدنم

به دانستنم، از تو فهمیدنم

سلامی به زیبایی با تو خندیدنم

   به شیوایی عاشقت بودنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:59  توسط محمد  | 

روزگار همینه دیگه... وقتی بخواد بد بچرخه میچرخه... هیچ کاریش هم نمیشه کرد. حتی زندگی آدم رو به جایی می کشونه که همه چیز برعکس خواسته هاش پیش میاد... میتونم به یقین بگم که هیچ ربطی هم به خود آدم نداره... وقتی بخواد بد بیاد میاد...

تجربه کردم که هر انسانی رو که دوست دارم باهام خوب باشه دشمن من شده و هر انسانی رو که ازش متنفرم باهام دوست نزدیک شده... هر وقت دوست داشتم یک چیز رو بدست بیارم یا به کل اون رو از دست می دادم یا اگه حتی اون چیز رو هم به دست می آوردم در کنارش چیزای دیگه ای رو از دست می دادم که ارزش اون چیزی که بدست آوردم رو هم به کل نابود می کرد. هر وقت حس می کردم که یه اتفاق خوب در انتظارم هست برعکس میشد و اگه حتی یه اتفاق خوب هم برام پیش میومد مقدمه ی یه حادثه ی تلخ بود. و هر وقت هم که خوبی می کردم بدی می دیدم. دقیقا میتونم بگم که همه چیز برعکس انتظاراتم پیش می رفت. همه ی این جریانات در حالی بود که خودم هیچ تقصیری نداشتم. نمیدونم چرا باید این طور بشه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:40  توسط محمد  | 

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم ....که از تو گفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:46  توسط محمد  | 

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 23:42  توسط محمد  | 

خدای من!

از میان حصار مه و دل مرگی . چشمانم نگران دارالشفای امید به درگاهت است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 17:0  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:48  توسط محمد  | 

سلام

کنکورم تموم شد...

همچنین دوران مدرسه ام

دیگه از همه چیز راحت شدم 

فقط دعا کنید قبول بشم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:33  توسط محمد  | 

مرگ  من روزی  فرا خواهد  رسید
در   بهاری  روشن  از امواج  نور
در  زمستانی   غبار  آلود   و  دور
یا  خزانی  خالی  از  فریاد  و شور
ـــــــــــــــــ
مرگ  من  روزی فرا خواهد  رسید
روزی از این تلخ و شیرین روز ها
روز  پوچی   همچو   روزان   دگر
سایه ای     زامروزها     دیروزها

دیدگانم    همچو       دالانهای    تار
گونه هایم   همچو  مرمر  های سرد
ناگهان  خوابی   مرا   خواهد  ربود
من  تهی  خواهم  شد  از  فریاد درد

می خزند      آرام      روی   دفترم
دستهایم   فارغ   از   افسون   شعر
یاد   می آرم   که   در   دستان  من
روزگاری   شعله  میزد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند   از ره  که در خاکم نهند
آه      شاید   عاشقانم   نیمه    شب
گل    بروی    گور   غمناکم   نهند

بعد  من ناگه   به یک سو می روند
پرده های     تیره      دنیای     من
چشمهای      ناشناسی       میخزند
روی    کاغذ ها    و   دفترهای من

در   اتاق    کوچکم    پا    می نهند
بعد    من   با   یاد   من  بیگانه ای
در   بر   آئینه   میماند      به جای
تار   مویی .  نقش دستی . شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه  بر جا مانده  ویران می شود
روح   من     چون    بادبان    قایقی
در   افقها   دور   و   پنهان می شود

می شتابند   از   پی   هم  بی شکیب
روز ها   و      هفته ها   و     ماها
چشم     تو   در   انتظار    نامه ای
خیره    میماند   به    چشم    راه ها

لیک    دیگر    پیکر    سرد    مرا
میفشارد    خاک    دامنگیر    خاک
بی تو  . دور  از ضربه های قلب تو
قلب   من می پوسد   آنجا  زیر خاک

بعد ها   نام   مرا   باران      و  باد
نرم   می شویند   از  رخسار سنگ
گور   من   گمنام   می ماند به   راه
فارغ   از   افسانه های   نام و ننگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:52  توسط محمد  | 

سلام سال نو رو به همتون

 تبریک عرض میکنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:48  توسط محمد  | 

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چه قَدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:49  توسط محمد  |