زمان بیهوده گذشت ... روزهایم فنا شد
چه غریبانه
گذشته در فکر حال و حال در افسوس گذشته
چه سخت
از برت دامن کشان، رفتم ای نامهربان، از من آزرده دل، کی دگر بینی نشان، رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذر، بگذر ای جانانه بگذر، هرچه بودی هرچه بودم، بی خبر رفتم که رفتم
شادي آنگاه از راه مي رسد كه با زندگي جفت مي شوي،
چنان هماهنگ كه هر كار با لذت همراه مي شود،
و ناگهان در خواهي يافت:
مكاشفه تو را دنبال مي كند.
اگر به كاري كه انجام مي دهي عشق بورزي،
اگر شيوه زندگيت را دوست بداري،
در مكاشفه بسر مي بري،
هيچ چيز، انحرافي در تو ايجاد نمي كند.
آن گاه كه چيزي تو را از اين حالت بيرون مي برد،
اين بدان معناست كه واقعاً به آن چيزها علاقه نداري.
آدم شبيه فکرش مي شود .آدم شبيه نيتش مي شود .زشتي و زيبايي فکر و نيت را مي شود حس کرد . اينطور است که از ديدن بعضي زيبا ها حس خوبي به آدم دست نمي دهد و بر عکس زشتي بعضي ها به هيچ وجه به چشم نمي آيد
مهم نيست که قشنگ باشي قشنگ اينه که مهم باشي حتي براي يه نفر
نه در من احتیاجی بود نه در تو
میروم آهسته آرامتر ، خود را فنا کردم خداحافظ
تمام هستیم اینجاست امیدم ، زندگی ، عشقم ، نفسهایم ، وجودم...
رهایت می کنم تو ای دنیا خداحافظ...
وصیت میکنم بعد از تو بر قبرم نویسند :
تو ای دنیا فریبت را نخوردم ، پیشکش آن مهربانیها...
خداحافظ...

فراتر از سهراب
می تازی همزاد عصیان...
تکرار میشوم در شکار ستاره ها
رهسپار کوی یارم
رنج واندوه در چشمانم
دستانم می درخشند از زنجیره مصیبت
آنجا که تو هستی
آسمان حس خوب پاییزی دارد
کو دلی خوش؟
با عشق و دلدادگی ، در پاییز زندگی، گل تنهایی کاشتم
گل سپید مال تو ، درد وغمش تا ابد مونده برام خوب وبد
و هر آن ، به زخم کهنه دلم می نگرم ، گلکار بی دردم!!
وــ آنجا که تو هستی ! قصه می بافی؟
اینجا که من هستم
زخمهای کهنه ام را فریاد میزنم
وـــ غصه هایم را با ستارگان قسمت میکنم
سهراب می گوید:
بیداری ات را ...
نه سهراب !
من خورشید را سحر به سحر با تو قیاس میکنم
سهراب می گوید:
سیب باغ تو را ...
نه سهراب!
بی آنکه به خورشید بیا ندیشم
گاهی در برابر سرخی سیبی، تمام هستی خود را در قمار عشق تو می بازم !!
و چه خوب قصه پردازی!!
در باغستان من ،...
در باغستان تو ، جنگل به زانو درآمد
وــــ پرندگان شاخه نشین تنهایی شان را بال بال زدند
بی نیاز تر از همیشه پریدند
در بیشه تو ، آهو ...
در هوای دل من ، شمیم عشق می پراکند ، به سردی نگاهی محو میشود
در جنگل ...
در خزان گلشن تو ، هستی چون باد است
در سایه ...
در آفتاب خیالم میسوزم ، شعرهایم ناگفته ذوب میشود
من شکفتن ها ...
تو میشنوی در باغ خیالت
و ـــــ موج شعرهایم می خورد بر صخره نگاهت
تو در راهی ، من ...
من
عمری ـ که در راهم
عمری ـ همه رسیده اند
اندوهی در چشمانت ...
میترسم از اینکه اندوهم را ببینی
میترسم از اینکه راهی او بشوم
مانند همیشه ناگهان رو بشوم
میان ما راه ...
میان ما فاصله معنا ندارد
میان ما راه درازی نیست
لرزش یک نگاه

سلامی به اندازه یک کلام
به معنای چشمک زدن های ماه
سلامی به اندازه مرز رنگین کمان
پر از عشق در یک سبد آسمان
سلامی به تنهایی عشق ورزیدنم
به دانستنم، از تو فهمیدنم
سلامی به زیبایی با تو خندیدنم
به شیوایی عاشقت بودنم...

روزگار همینه دیگه... وقتی بخواد بد بچرخه میچرخه... هیچ کاریش هم نمیشه کرد. حتی زندگی آدم رو به جایی می کشونه که همه چیز برعکس خواسته هاش پیش میاد... میتونم به یقین بگم که هیچ ربطی هم به خود آدم نداره... وقتی بخواد بد بیاد میاد...
تجربه کردم که هر انسانی رو که دوست دارم باهام خوب باشه دشمن من شده و هر انسانی رو که ازش متنفرم باهام دوست نزدیک شده... هر وقت دوست داشتم یک چیز رو بدست بیارم یا به کل اون رو از دست می دادم یا اگه حتی اون چیز رو هم به دست می آوردم در کنارش چیزای دیگه ای رو از دست می دادم که ارزش اون چیزی که بدست آوردم رو هم به کل نابود می کرد. هر وقت حس می کردم که یه اتفاق خوب در انتظارم هست برعکس میشد و اگه حتی یه اتفاق خوب هم برام پیش میومد مقدمه ی یه حادثه ی تلخ بود. و هر وقت هم که خوبی می کردم بدی می دیدم. دقیقا میتونم بگم که همه چیز برعکس انتظاراتم پیش می رفت. همه ی این جریانات در حالی بود که خودم هیچ تقصیری نداشتم. نمیدونم چرا باید این طور بشه؟؟؟
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم ....که از تو گفت.


از میان حصار مه و دل مرگی . چشمانم نگران دارالشفای امید به درگاهت است.

سلام
کنکورم تموم شد...
همچنین دوران مدرسه ام
دیگه از همه چیز راحت شدم
فقط دعا کنید قبول بشم...
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
ـــــــــــــــــ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روز ها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زامروزها دیروزها![]()
![]()
![]()
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد![]()
![]()
![]()
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر![]()
![]()
![]()
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند![]()
![]()
![]()
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی کاغذ ها و دفترهای من![]()
![]()
![]()
در اتاق کوچکم پا می نهند
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه میماند به جای
تار مویی . نقش دستی . شانه ای![]()
![]()
![]()
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود![]()
![]()
![]()
می شتابند از پی هم بی شکیب
روز ها و هفته ها و ماها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راه ها![]()
![]()
![]()
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو . دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک![]()
![]()
![]()
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
![]()
سلام سال نو رو به همتون
تبریک عرض میکنم
![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ